به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد

                    به دریا میزنم شاید به سوی ساحلی دیگر   مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

من از روزی که دلبستم به چشمان تومیدیدم   که چشمان تومی افتنددنبال دلی دیگر

به هرکس دل ببندم بعد از این خود نیز میدانم  به جزاندوه دل کندن نداردحاصلی دیگر

من از آغاز در خاکم نَمی از عشق میبینم    مرا میساختند ایکاش،از آب و گلی دیگر

طوافم لحظه دیدار چشمان تو باطل شد   من اما همچنان درفکر دور باطلی دیگر

به دنبال کسی جامانده از پرواز میگردم    مگر بیدار سازد غافلی را،غافلی دیگر

 

آیین عشق ‌بازی دنیا عوض شده‌ ست
یوسف عوض شده‌ ست، زلیخا عوض شده‌ ست

سر همچنان به سجده فرو برده ‌ام ولی
در عشق سالهاست که فتوا عوض شده‌ ست

خو کُن به قایقت که به ساحل نمی ‌رسیم
خو کُن که جای ساحل و دریا عوض شده‌ ست

آن با‌وفا کبوتر جلدی که پَر کشید
اکنون به خانه آمده، اما عوض شده ‌ست

حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شده‌ ست

 فاضل نظری

بهانه

از باغ می‌برند چراغانی‌ات كنند
تا كاج جشنهای زمستانی‌ات كنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه كه بارانی‌ات كنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند كه زندانی‌ات كنند

ای گل گمان مكن به شب جشن می‌روی
شاید به خاك مرده‌ای ارزانی‌ات كنند

یك نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس كه شیطانی‌ات كنند

آب طلب نكرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است كه قربانی‌ات كنند

آهنگ

 صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

 

مهمان آتش

راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده است
در پیله ابریشمش پروانه مرده است

در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ور نیست
آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است

یك عمر زیر پا لگد كردند او را
اكنون كه می‌گیرند روی شانه، مرده است

گنجشكها! از شانه‌هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده است
دیگر نخواهد شد كسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش كن! پروانه مرده است

 

راحت بخواب ای شهر، آن دیوانه مرده ست

از گشنگی در گوشه پایانه مرده ست   

از مرگ او کمتر پلیسی باخبر شد

مرده ست، اما اندکی دزدانه مرده ست  

جنب مبال پارک غوغا بود، گفتند:  

دیشب زنی در قسمت مردانه مرده ست  

معشوق هامان پشت هم از دست رفتند:  

فرزانه شوهر کرده و افسانه مرده ست   

مجنون! برو دنبال کارت، چون که لیلا  

حین نخستین عادت ماهانه مرده ست

گل را بکن از شاخه اش، بلبل سقط شد

 آن شمع را خاموش کن، پروانه مرده ست.